منوچهر خان حكيم
151
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
قيد قلاده درآمده باشد ، در زير بند گران در روى ارابه قرار گرفته است ؛ آه از نهاد ايشان برآمد . صلصال را شيرى بود كه اكثر مردم ختا آن شير را مىپرستيدند . شيربانان آن شير را بيرون آوردند . چون شير را به نزديك شهزاده بردند ، توقع داشتند كه عبد الحميد آن شير را تواضع كند كه شهزاده اصلا ملتفت به جانب شير نشد . چون نگاهبانان شير بىالتفاتى شهزاده را ديدند ، شروع به دشنام كرده در غضب شدند و شير را طوق از گردن درآوردند و عبد الحميد را به شير نمودند كه شير به جانب شهزاده روان شد . همهء مردم ختا آن حال را مشاهده مىكردند . چند مرتبه نسيم و برق خواستند كه دست به خنجر كرده خود را بر آن جماعت زنند باز صبر كرده گفتند ما دو تن به اين جماعت كثير چه توانيم كرد ؟ بر دور شهزاده مىگرديدند و تأسف بسيار مىخوردند . امّا شهزاده از زير صد من بند گران قد راست كرده ، به جانب شير جستن كرده ، چندان لگد بر ميان شير زده كه شير درهم پيچيده ، كمرش شكست و به جهنم و اصل شد . باز شهزاده به جانب ارابه روان شده به جاى خود قرار گرفت . غلغله در ميان مردم افتاد ، خبر به سگدندان دادند كه نبيرهء اسكندر در ختا چنين خطايى كرده است . صلصال در غضب شده ، عبد الحميد را در مجلس خود طلبيد . چون چشم صلصال به شهزاده افتاد ، قصد كشتن وى كرد . جلّاد را طلب نمود و جلاد ارزق چشم مرّيخ صلابت با نطع ريگ حاضر شد ، در برابر صلصال سر فرود آورده ، دست شهزاده را گرفته در زير تيغ نشانيد . اما نسيم و برق هم متوجّه بارگاه صلصال شدند . چون آن حال را مشاهده نمودند ، نسيم سنگى از جلبندى بيرون آورده چنان بر پيشانى جلّاد زد كه مغزش به صحن بارگاه پاشيده ، جلاد درهم پيچيده ، روح پليدش متوجّه درك الاسفل شد . ختائيان حيران شدند و ندانستند كه اين كار را كه كرده است . جلاد ديگر آمد ؛ همينكه تيغ را از غلاف كشيد ، برق فرنگى چنان سنگى بر بند دست آن ملعون زد كه دستش خرد بر يكديگر شكست . صلصال حيران گرديد كه اين كار را كه مىكند . عيّار صلصال كه او را تيرك عيّار مىگفتند حاضر شد و گفت : شهريارا ! اين كار عياران است ؛ البته عيّاران اسكندر در اين معركه